قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

409

تاريخ نگارستان ( فارسى )

على قلى خان كه در آن هنگام در سيستان بود اتفاق كردند او نيز از شنيدن اين خبر به خراسان شتافته به تخت پادشاهى برنشست و آوازه افكند كه كشتن نادر شاه بدستور او بود گويا مقصودش از اين كار حمايت از كشندگان نادر بوده با آنكه وى برادرزادهء نادر شاه بود و مشمول عنايات او مىنمود با همهء اينها گفتى ظالمى بيباك و هتاكى سفاك را از جاى كنده و از پاى انداخته است كه نشاطش در خونريزى و خونخوارى بوده و از سر رعيت خود منارها مىساخت بنا - براين گويد : ما حكم داديم كه محمد قليخان قراولان افشار را فرمان دهد تا آن غدار را گرفته از تخت به تخته كشند و اين عمل را خدمت بعموم ناس و موجب رفاه ملك و ملت دانستيم و در همين فرمان ميگويد : كه بدعوت امراء از سيستان بمشهد رفته و باتفاق اعيان سپاه و استدعاى اهالى مشهد به تخت برآمده براى آنكه ايران را از ويرانى و رعيت را از پريشانى رهائى دهد و در آخر آن فرمان گويد . بملاحظهء اموالى كه در عهد نادر بجور از مردم گرفته شده و ظلم شديديكه بر ايشان رفته و تا خشم خدا آرام يابد ماليهء آن سال و تحميلات اضافه بر ماليهء مقرره را تا سه سال بر رعيت بخشيدم . شعر : سپاهى كه خوشدل نباشد ز شاه * ندارد حدود ولايت نگاه چو دشمن خر روستايى برد * ملك باج و ده يك چرا مىخورد مخالف خرش برد و سلطان خراج * چه اقبال ماند در آن تخت و تاج رعيت درختست اگر پرورى * بكام دل دوستان برخورى به بيرحمى از بيخ و بارش مكن * كه نادان كند حيف بر خويشتن [ 690 - عادلشاه افشار . ] 690 من النتايج چون على قلى خان بسال 1161 هجرى در مشهد بسلطنت نشست نام خود را عادلشاه نهاد و سپاهى بقلعهء كلات كه خزائن نادر شاه در آن بود فرستاد تا آنجا را به تصرف درآورند نصر اللّه ميرزا و امامقلى ميرزا و شاهرخ ميرزا در آن هنگام در كلات بودند چون خبر پادشاهى عادلشاه را شنيدند از كلات فرار كردند اما سپاه عادلشاه ايشان را بدست آورد . نصر اللّه ميرزا و امامقلى ميرزا و رضا قلى ميرزا و سيزده تن ديگر از فرزندان و فرزند زادگان نادر شاه را على قلى خان بكشت مگر شاهرخ پسر رضا قلى ميرزا كه در آن هنگام چهارده سالهء بيش نبود . گويند علت نگاهداشتن شاهرخ اين بود كه هنوز پادشاهى عادلشاه قوامى نداشت و خيال وى آن بود كه هرگاه رعيت گويند كه بايد يكى از نسل نادر شاه پادشاه شود شاهرخ را بر تخت نشانده خود بنام او سلطنت كند . شعر : چو بر دشمنى باشدت دسترس * مرنجانش كو را همين غصه بس عدو زنده سرگشته پيرامنت * به از خون او گشته در گردنت